تبلیغات
« حـکــایـــت مـــا » - گوزن یک چشمی که فریب انتظارش را خورد....
حکایت ما آدم ها حکایت درخته!درختی که به ساقه و ریشه هاش مینازه...
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

كد تقویم

گوزن یک چشم
گوزنی که یک چشمش کور بود برای چرا به ساحل دریا رفت . گوزن که از سوی دریا خطری احساس نمی کرد از ترس شکارچیانی که ممکن بود از خشکی به او نزدیک شوند طوری حرکت می کرد که چشم سالمش به سمت خشکی و چشم نابینایش به سمت دریا بود.
اما مردانی که از دریا به ساحل بر می گشتند او را دیدند و شکارش کردند . گوزن به هنگام مرگ با خود فکر می کرد :"شور بختی مرا ببین !درتمام این مدت از جایی که انتظار خطر داشتم مراقبت می کردم اما دریا جایی که انتظار هیچ خطری از آن نداشتم برایم مرگبارتر بود."
 
انتظاراتمان اغلب ما را فریب می دهند .ای بسا آنچه می ترسیم به ما آسیب برساند به سود ما باشد و آنچه تصور می کنیم مایه نجاتمان است موجب هلاک ما باشد.




نوشته شده توسط :امیر علی علوی
شنبه هفتم خرداد 1390-23:10











Web Design