تبلیغات
« حـکــایـــت مـــا » - دو داستان آموزنده
حکایت ما آدم ها حکایت درخته!درختی که به ساقه و ریشه هاش مینازه...
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

كد تقویم

1.تبر را به ریشه درخت می زنند:
درخت صنوبری و بوته ی خاری با هم بحث می كردند . صنوبر خودستایی می كرد و می گفت :"تو چطور خودت رو با من مقایسه می كنی؟ من بلند و زیبا هستم و برای ساختن سقف معبد ها و بدنه ی كشتی ها به كار می رود ."
خار به او پاسخ داد :"با این همه اگر اره و تبری را كه به جان تو می افتد ،به یاد می آوری ،آرزو می كردی بوته ای خار بودی."


هیچ كس نباید در زندگی لاف بزند ،چرا كه تنها افراد حقیر از زندگی آرام خالی از خطری برخوردارند .
...........
2.چشم و هم چشمی ابلهانه
در یكی از گردهمایی های جانوران میمون از جا بر خاست و مشغول رقصیدن شد. تمام حاضران از برنامه ی او خوششان آمد و به شدت برایش كف زدند . شتری كه آنجا بود چنان حسودیش شد كه تصمیم گرفت تحسین دیگران را بر انگیزد . بنابر این از جا برخاست و مشغول رقصیدن شد . اما رقص او چنان مضحك بود كه حاضران از كوره در رفتند و با چماق او را از جمع خود دور كردند .

این حكایت زبان حال آنهایی است كه از حسادت وسوسه می شوند با افراد بهتر از خود رقابت كنند.



نوشته شده توسط :امیر علی علوی
جمعه ششم خرداد 1390-17:22











Web Design