تبلیغات
« حـکــایـــت مـــا » - تا توانی می گریز از یار بد ...
حکایت ما آدم ها حکایت درخته!درختی که به ساقه و ریشه هاش مینازه...
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

كد تقویم


چند روز پیش در شهرمان اتفاق بدی افتاد.مرگ جوان نوزده ساله ای که در اثر گردش و نشست و برخاست با دوستان ناباب رخ داد.همه ی مردم نوش آباد این خبر را از دهانی به گوشی بازگو میکردند.هرکس ماجرا را طوری تعریف میکرد.اما اصل ماجرا ان است که در ظهرچند  روز پیش دو نفر از دوستان ان جوان ناکام که اسمش مرتضی علی بود با او تماس گرفته.مرتضی دلش نمیخواسته که دنبال انان برود به صحرا برای گردش و تفریح اما با اصرار دوستان بد او راضی میشود وبا موتور سیکلت به محل مورد نظرشان میروند.برای استراحت از موتور پیاده میشوند و در کنار حوضی که حدودا ارتفاع ان دو متر بوده است توقف میکنند

دو دوست وی که میخواستند با او شوخی کنند او را به داخل حوض پرت میکنند .مرتضی که شنا بلد نبوده است با چند دفعه دست وپا زدن در اب حوض غرق شده و جان باخته است.

!!!.امان از رفیق ناباب وبد.!!!

تا توانی  می گریزاز یار بد

یار بد بدتر بود از مار بد

مار بد تنها تو را از جان زند

یار بد هم دین و هم ایمان زند

...

گاهی وقتا هم بر  جان میزند



نوشته شده توسط :امیر علی علوی
چهارشنبه پنجم مرداد 1390-11:09











Web Design