تبلیغات
« حـکــایـــت مـــا »
حکایت ما آدم ها حکایت درخته!درختی که به ساقه و ریشه هاش مینازه...
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

كد تقویم

کوهنوردی بود که می خواست به قله ای صعود کند .پس از سال ها تمرین و آمادگی ،سفرش را آغاز کرد. به صعودش ادامه داد تا این هوا کاملا تاریک شد. به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمی شد .سیاهی شب همه را پوشانده بوده وم رد نمی توانست هیچ چیز را ببیند؛حتی مرد نمی توانست ماه و ستاره ها را که پشت انبوهی ازابر پنهان شده بودند. کوهنورد همانطور که داشت از کوه بالا می رفت، در حالی که چیزی به فتح قله باقی نمانده بود،پایش لغزید و با سرعت هر چه تمام تر سقوط کرد.

سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از ترس،تمامی خاطرات خوب و بد زندگی اش را به یاد می آورد.داشت فکر می کرد که چقدر به مرگ نزدیک شده که ناگهان طنابی که به دور کمرش بسته شده بود بین شاخه های درختی که شیب در شیب کوه گیر کرد و مانع از سقوط کاملش شد.در آن لحظات زندگی ،که هیچ امیدی به زندگی نداشت از ته دل فریاد زد:خدایا یاری ام کن!

ندایی از دل آسمان آمد:از من چه می خواهی؟

_ نجاتم بده خدای من !

_آیا به من اعتماد داری؟

_بله ، من همیشه به تو اعتماد داشته ام...

_پس آن طناب دور کمرت را پاره کن !!!

کوهنورد وحشت کرد و با خود گفت پاره شدن طناب یعنی سقوط بی تردید از فراز کیلومترها ارتفاع .

گفت :خدایا نمی توانم...

_مگر تو نگفتی که به من اعتماد داری؟

_ خدایا نمی توانم، نمی توانم.

...

روز بعد ،گروه نجات گزارش داد که

جسد منجمد شده یک کوهنورد را در حالی پیدا کرده اند که تنها  دو متر با زمین فاصله داشته ....

:::پـــنـــد:::

ای داستان برای کسانی است که از خدا طلب خیر می کنند یا برای کسانی است که از قرآن طلب خیر می کنند.یا به نوعی همان استخاره. وقتی جواب مورد دلخواه خود را نمی گیرند به ان گوش نمی دهند  وانچه را که خود میخواهند انجام می دهند....

و شاید هم مثل این داستان ،خیلی وقت ها ...

برای خود ما اتفاق افتاده است اما  بازهم پند نمی گیریم....



نوشته شده توسط :امیر علی علوی
سه شنبه یکم شهریور 1390-10:33

مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن

منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو روبراه کن

شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه: زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو روبراه کن

معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه: من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام
پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل نمیاد, بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم

پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده

منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: ماموریت کنسل شد من دارم میام خونه

شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت

معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق

پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و میاد

مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرت ...




نوشته شده توسط :امیر علی علوی
یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390-11:49


چند روز پیش در شهرمان اتفاق بدی افتاد.مرگ جوان نوزده ساله ای که در اثر گردش و نشست و برخاست با دوستان ناباب رخ داد.همه ی مردم نوش آباد این خبر را از دهانی به گوشی بازگو میکردند.هرکس ماجرا را طوری تعریف میکرد.اما اصل ماجرا ان است که در ظهرچند  روز پیش دو نفر از دوستان ان جوان ناکام که اسمش مرتضی علی بود با او تماس گرفته.مرتضی دلش نمیخواسته که دنبال انان برود به صحرا برای گردش و تفریح اما با اصرار دوستان بد او راضی میشود وبا موتور سیکلت به محل مورد نظرشان میروند.برای استراحت از موتور پیاده میشوند و در کنار حوضی که حدودا ارتفاع ان دو متر بوده است توقف میکنند

دو دوست وی که میخواستند با او شوخی کنند او را به داخل حوض پرت میکنند .مرتضی که شنا بلد نبوده است با چند دفعه دست وپا زدن در اب حوض غرق شده و جان باخته است.

!!!.امان از رفیق ناباب وبد.!!!

تا توانی  می گریزاز یار بد

یار بد بدتر بود از مار بد

مار بد تنها تو را از جان زند

یار بد هم دین و هم ایمان زند

...

گاهی وقتا هم بر  جان میزند



نوشته شده توسط :امیر علی علوی
چهارشنبه پنجم مرداد 1390-11:09

موارد لازم:
یک ماشین حساب. کاغذ و قلم.
ضمنا فرق نمی کنه که سیم کارتت از چه نوعی باشه.هر چی باشه قبوله
حالا ادامه رو بخون
1.ابتدا شماره تلفن همراه تان را روی کاغذ بنویسید.هفت رقم اخر شماره خود را در نظر بگیرید.
2.سه رقم اول را بنویسید.مثلا اگر هفت رقم اخر شماره تلفن همراه تان 1234567 است 123 را بنویسید.
3.این سه رقم را ضربدر 80 کنید.
4.حاصل ار به علاوه ی 1 کنید
5.عدد به دست امده را ضربدر 250 کنید.
6.چهار رقم پایانی شماره تلفن همراه تان را با ان جمع کنید.
7.یک بار دیگر چهار رقم پایانی شماره خود را به علاوه ی حاصل کنید.
8.عدد 250 را از ان کم کنید.
9.حاصل را تقسیم بر 2 کنید.

...
عدد به دست آمده اشناست نه؟؟؟

****************************************************
خیلی جالبه امتحانش کن از من درست در اومد .شما چطور؟؟؟




نوشته شده توسط :امیر علی علوی
دوشنبه شانزدهم خرداد 1390-12:29

علی درویش(عشقالگر)
لبخند می زنم تا اخم حواسش را جمع کند.
"به اندازه تر"..."برازنده تر"
مراحل زندگی .. "مرا حل کنید"
تشنه ... "نیمه پر لیوان"را می نوشد
"ریشه بزنیم"... "رشه هم را نزنیم"
به "خوش رویی" ..."روی خوش":نشان دهیم
گوش ها"کر می شوند"... نطقم"کور می شود"
کله ای که "کار نمی کند"... "سر بار" است
"خودت باش"... "نه نخود هر آش"
اگر چیزی نداشتی "یادبگیری"..."یاد بگیر"
نمی توانم"غصه" آیینه را ببینم...پس آن را "می خندانم"
نمی دانم "با چه زبانی"...باید"سکوت کنم"
"درگذشت " نابهنگام "گذشته" را باید تسلیت گفت
وقتی "دل می بندیم"...از همه چیز "چشم میبندیم"
"من ها" ..."ما"می شود..."منها" نشویم
با هم قهر بودیم آمد"به من دست داد" ... او به من "درس داد"
از ماهیگیر سوال شد چقدر "در امد" داری؟گفت:تا چی "از آب در اید"
"سر کیسه" ار طوری شل کن...

که"سر کیسه"نشوی

 



نوشته شده توسط :امیر علی علوی
دوشنبه شانزدهم خرداد 1390-12:25

پدر داشت روزنامه می خواند پسر که حوصله اش سر رفته بود پیش پدرش رفت و گفت : پدر بیا با هم بازی کنیم پدر که بی حوصله بود چند تکه از روزنامه که عکس نقشه دنیا بود تکه تکه کرد و به پسرش داد و گفت برو درستش کن . پسر هم رفت و بعد از مدتی عکس را به پدرش داد. پدر دید پسرش نقشه جهان رو کاملاً درست جمع کرده از او پرسید که نقشه جهان رو از کجا یاد گرفتی؟ پسر گفت : من عکس اون آدم پشت صفحه رو درست کردم . وقتی آدمها درست بشن دنیا هم درست میشه .

وقتی انسانها درست بشن دنیا هم درست میشه....



نوشته شده توسط :امیر علی علوی
پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390-12:09

مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است...
به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد.به این خاطر، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو...

 ابتدا در فاصله 4 متری او بایست و با صدای معمولی، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید، همین کار را در فاصله 3 متری تکرار کن. بعد در 2 متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد
آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم.
سپس با صدای معمولی از همسرش پرسید:

 عزیزم ، شام چی داریم؟ 
جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت:

 عزیزم شام چی داریم؟
و همسرش گفت:

 مگه کری؟!  برای چهارمین بار میگم: خوراک مرغ  !!




نوشته شده توسط :امیر علی علوی
دوشنبه نهم خرداد 1390-15:17

پول خرد:
مسئول صندوق زایشگاه : آقا پول شما پنجاه هزار تومان کم است .شماباید همه هزینه زایمان خانمتان را بدهید به خاطر همین زن و نوزادتان را این جا نگه می داریم تا بقیه پولتان را بیاورید.مرد رفت و با یک چک صد تومانی برگشت.مسئول صندوق زایشگاه:خب ماباید پنجاه هزارتومان به شما برگردانیم اما حالا پول خرد نداریم.مرد گفت :اشکالی ندارد من هم یک بچه ی اضافی با خودم می برم تا بعدا پولتان را خرد کنید و به من باز گردانید.

---------


فسنجان:
دست پخت عروس جوانی بسیار بسیار بد بود.شبی او برای شوهرش فسنجان درست کرد تا به اداره ببرد و موقع ناهار بخورد.بعد شوهرش را تعقیب کرد و دید که توی راه فسنجان را دور ریخت.بنا براین قهر کرد و به خانه ی پدرش رفت.پدر گفت:دخترم  حادثه ی وحشتناکی  بوده ... اما خدا را شکرکن...بالاخره از بین فسنجان و شوهرت،یکی باید از بین میرفت.



نوشته شده توسط :امیر علی علوی
یکشنبه هشتم خرداد 1390-12:15

گوزن یک چشم
گوزنی که یک چشمش کور بود برای چرا به ساحل دریا رفت . گوزن که از سوی دریا خطری احساس نمی کرد از ترس شکارچیانی که ممکن بود از خشکی به او نزدیک شوند طوری حرکت می کرد که چشم سالمش به سمت خشکی و چشم نابینایش به سمت دریا بود.
اما مردانی که از دریا به ساحل بر می گشتند او را دیدند و شکارش کردند . گوزن به هنگام مرگ با خود فکر می کرد :"شور بختی مرا ببین !درتمام این مدت از جایی که انتظار خطر داشتم مراقبت می کردم اما دریا جایی که انتظار هیچ خطری از آن نداشتم برایم مرگبارتر بود."
 
انتظاراتمان اغلب ما را فریب می دهند .ای بسا آنچه می ترسیم به ما آسیب برساند به سود ما باشد و آنچه تصور می کنیم مایه نجاتمان است موجب هلاک ما باشد.




نوشته شده توسط :امیر علی علوی
شنبه هفتم خرداد 1390-23:10

1.تبر را به ریشه درخت می زنند:
درخت صنوبری و بوته ی خاری با هم بحث می كردند . صنوبر خودستایی می كرد و می گفت :"تو چطور خودت رو با من مقایسه می كنی؟ من بلند و زیبا هستم و برای ساختن سقف معبد ها و بدنه ی كشتی ها به كار می رود ."
خار به او پاسخ داد :"با این همه اگر اره و تبری را كه به جان تو می افتد ،به یاد می آوری ،آرزو می كردی بوته ای خار بودی."


هیچ كس نباید در زندگی لاف بزند ،چرا كه تنها افراد حقیر از زندگی آرام خالی از خطری برخوردارند .
...........
2.چشم و هم چشمی ابلهانه
در یكی از گردهمایی های جانوران میمون از جا بر خاست و مشغول رقصیدن شد. تمام حاضران از برنامه ی او خوششان آمد و به شدت برایش كف زدند . شتری كه آنجا بود چنان حسودیش شد كه تصمیم گرفت تحسین دیگران را بر انگیزد . بنابر این از جا برخاست و مشغول رقصیدن شد . اما رقص او چنان مضحك بود كه حاضران از كوره در رفتند و با چماق او را از جمع خود دور كردند .

این حكایت زبان حال آنهایی است كه از حسادت وسوسه می شوند با افراد بهتر از خود رقابت كنند.



نوشته شده توسط :امیر علی علوی
جمعه ششم خرداد 1390-17:22

«به نام خدایی که انسان را آفرید و برای هدایتش پبامبران را فرستاد»

بزرگ و والا کسی است که در حادثه ها وتلخ کامی ها نشکند و راه گم نکند و هنرمند تر از او کسی است که از حادثه ها و دشواری ها تجربه گیرد و پلی سازد برای به مقصد و هدف رسیدن

***
با عرض سلام و خسته نباشید خدمت دوستان روز خوبی را برای شما آرزو میکنم
.

خوش آمدید

..

نظر فراموش نشه

...



نوشته شده توسط :امیر علی علوی
جمعه ششم خرداد 1390-15:00











Web Design